X
تبلیغات
❤ღஜღاون یکی رو جزمن داشت❤ღஜღ

❤ღஜღاون یکی رو جزمن داشت❤ღஜღ

بعدازچندماه

☆ شـده ام مـعـادلہ ے چنـد مَـجہولے ☆


ایـטּ روزهـا


☆ هـیـچ ڪس … ☆


از هـیـچ راهے


☆ مـرا نـمـیـفہمـَد … ☆



ببــــــــــار بــــــــاران….

مـــــــــــــن ســـــــــــــفرکـــــــر ده ای دارمــــ کــــــــه یــــــــادم رفــــته…

آبـــــــــــــ پشتــــــــــ پـــــــــایش بـریــــــــزمـــــ…..


می گویند،

دلتنگ نباشم!

خدای من...

انگار به آب می گویند

خیس نباش...!



بــــــــرای چشــــــمانم نمـــازبارانـــــ بخوانیــــــد...

          ایــــن بغــــــض لعنتیــــــــ امانـم رابریــــــده استــــــــــ


+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر 1391ساعت 14:10  توسط حدیث  | 

شاهکارتو...

بیا آخرین شاهکارت را ببین


مجسمه ای


با چشمانی باز


خیره به دور دست


شاید شرق ، شاید غرب


مبهوت یک شکست...


مغلوب یک اتفاق


سیاه قلب


سیاه بخت


خرده هایش را باد دارد می بَرد


و او فقط خاطراتش را محکم بغل گرفته


بیا آخرین شاهکارت را ببین


مجسمه ای


به نام من ...

 

دلم خیلی گرفته .بغض داره خفم میکنه 


همیشه در ریاضی ضعیف بودم...

سال هاست...

دارم حساب می کنم...

چگونه من+تو

.

.

.

شد من...؟؟؟؟


دوستای مهربونم برام دعاکنید

چقدتنهایی سخته

چقدشکست تلخه

مهربونادوستون دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 16:46  توسط حدیث  | 

خسته ام

 

ميخوام از تو بنويسم ....از تويي که اشکهايم به خاطر توست ..

 سرنوشت را روزي هزار بار

 نفرين ميکنم که تو را بر سر راه من قرار داد که اينگونه مرا ازار ميدهي ..روحم را گرفتی.

جسمم را گرفتي ...قلبم را گرفتي .ازادم کن ..رهايم کن .....

از غم ها جدايم کن ....سد پلک هايم نتوانست حجم سيل اشکهايم را تحمل کند

شکست ...بغضم ...غرورم ...احساسم ...و ..قلبم.
 

 نمی بخشمت....به خاطرقلب شکسته ام ..اينطور که من عاشقت بودم تا کنون عاشقي دیدی

 خسته هستم.......از اين سرنوشت .....از اين روزگار بد ...

از اين همه سختي و تنهايي ...خدایا چرا من ؟؟؟؟ ........چرا من تنها ؟؟؟؟

 نميتونم ديگه نميتونم طاقت بيارم ...تنهايي منو تو خودش گرفته ....برده ....داره منو خرد ميکنه ...

داره منو ديوونه ميکنه ....مگه من چقدر طاقت  دارم.....

خدايا....چقدر دلتنگي ام زياد است ...... چقدر بزرگ است ......

اصلا نميشه براش مرزي پيدا کرد ..... خسته ام ....راه نجات کجاست ......؟؟؟؟؟؟.

.اين طناب نجات کجاست .؟؟؟؟

 خسته تر از هميشه به اين طناب احتياج دارم ...... 

هميشه يادم ميمونه لحظه هاي بي تو برايم به سردي خاک....

 به کندي رشد يک درخت ....به تلخي

جدايي ..... وبه  زشتي يک وداع است ....هميشه يادم ميمونه ....

.من بودم که بي تو زنده موندم ...

ولي بي نفس ....بي حس ....مثل يک درخت پير کهنسال که با ضربه اولين باد خواهد شکست ...

هميشه يادت باشه ....عشق بازيچه دست من و تو نيست ..................عشق

مقدسه .........هميشه يادت باشه ديگه نمي توني به تنهايي من پا بزاري ...

       نميتوني چون ديگه من نميتونم بار ديگه رفتنت را بعد از اغاز درک کنم .......

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1390ساعت 15:30  توسط حدیث  | 

چقدر زود همه ی من تمام خواهدشد

نشستم و خیره به غروب آفتاب........چه حسه تلخی...!

آغوشم گرمای تنت را تمنا میکند.....!

خورشید خود را در آغوش ابر پنهان میکند....و روشنایی اش را به دل شب می

سپارد.....!

و من اینجا....در حسرت بوییدن عطر تنت....لمس لبخند زیبایت.....ذره ذره آب

میشوم.....!

گذر زمان را به یاد می آورم...قدم زدن در زیر باران....بوسیدن پنهانی.....عشق بازی

شبانه....!

به یاد میاورم این خاطرات تمام شده ی زیبا را....خاطراتی که با آنها......لحظات آخر

زندگی را به پایان میرسانم.....!

در کنار تو......!

تویی که تنها بهانه ی زنده بودنم بودی.....و بدون تو....!

چه قدر زود همه من تمام خواهد شد!!!!!


نبودنت...

رفتنت...

نامردیت.....

هیچکدوم نه اذیتم کرد نه واسم سوال شد.....

فقط یه بغض داره خفم میکنه......

چه جوری نگاهت کرد که منو تنها گذاشتی...!!!!!!

مهربونام نظریادتون نره

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت 16:13  توسط حدیث  | 

آرزوهاتوبگو

سلام دخمل وپسملای نازومهربون

بچه هاسلام این آپم بابقیه فرق داره ها حتما بخونین ونظربدین

دوستای گلم ازتون با یه سبدگل رزدعوت میکنم که هرکی هرآرزوی داره اینجابنویسه

شایدهرکی که آرزتوخوندآروم زمزمه کنه خدایاآرزوی دوستموبراورده کن

یادتون نره هرچی آرزودارین بگین

آرزوبرجوانان عیب نیستا باورکن

اگه نظرندادین الهی دندونت دردبگیره

آرزوهایت رابراورده می کند

آنکه ابری رامیگریاندتاگلی بخندد

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آبان 1390ساعت 13:7  توسط حدیث  | 

سلام گلاي ناز من

سلام فداتون بشم حالتون خوفه ؟؟ دوكس جونيام نفسام من كامپیوترم خراب شده بخاطرهمين چندروزنبودم الانم ازگوشيم آپ كردم كامپیوترموتازه دادم درستش كنن نظريادتون نره جيگراي من شماهازندگي من هستين تابعدباي
+ نوشته شده در  شنبه هفتم آبان 1390ساعت 21:8  توسط حدیث  | 

تو را دوست دارم

((دوستای گلم حتما بخونیدخیلی نازه. هرکی دوست داره باخدادرددل کنه اینوبخونه

 بعد درددل کنه))

خدا:بنده من!نمازشب بخوان وآن یازده رکعت است

بنده:خدایاخسته ام.نمیتوانم

بنده من!دورکعت نمازشفع ویک رکعت نماز وتربخوان

خدایا!خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدارشوم

بنده من!قبل ازخواب این سه رکعت رابخوان

خدایا سه رکعت زیاد است

بنده من!فقط یک رکعت نمازوتربخوان

خدایا!امروزخیلی خسته ام.آیا راه دیگری ندارد؟؟؟؟؟

بنده من!قبل ازخواب وضوبگیروروبه آسمان کن و بگو:یاالله

خدایامن در رختخواب هستم اگربلندشوم خواب ازسرم میپرد

بنده من !همانجاکه درازکشیده ای تیمم کن وبگو:یاالله

خدایاهواسرداست.نمیتوانم دستانم رااززیرپتودربیاورم

بنده من !دردلت بگویاالله!مانمازشب برایت حساب میکنیم

بنده اعتنایی نمیکندومیخوابد. . .

فرشته های من!ببینید من آنقدرساده گرفتم ام.امااوخوابیده است

چیزی به اذان صبح نماده

او رابیدارکنید.دلم برایش تنگ شده.امشب بامن حرف نزده

خداوندا!دوباره او رابیدارکردیم امابازخوابید

فرشته های من!درگوشش بگوییدپروردگارت منتظرتوست

پروردگارا!بازهم بیدارنمیشود!

اذان صبح رامی گویند.هنگام طلوع آفتاب است!ای بنده من

بیدارشونمازت قضامی شود.خورشیدازمشرق سربرآورد

فرشته ها:خداوندا!نمی خواهی با او قهرکنی؟؟؟

اوجزمن کسی راندارد. . . شایدتوبه کرد

بنده من!توبه هنگامی که به نمازمی ایستی من آنچنان گوش فرامی دهم که انگار

همین یک بنده رادارم وتو چنان غافلی که گویا صدهاخدا داری.

((خداوند از توبه بنده اش بیش ازعقیمی که صاحب فرزندشودوگم کرده ای که گم

 شده اش راپیدامی کند خوشحال میشود.

 

پیامبراکرم(ص)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 23:43  توسط حدیث  | 

شعربعدشم حرف دل سوختم

دنبال بهانه ای برای گریه می کردم...

اخم های"تو"کجاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


دچارمرگ "عاطفی"شده ام

متقاضی باشد

تمام زندگی ام رااهدامیکنم


سلام دوکسای خوبم الهی فدای دلهای پاکتون بشم

برام دعاکنیدیه مشکل بزرگ دارم توزندگیم

برام دعاکنیداون چیزی که خدامیخوادبشه برام توروقرآن

دلم شکسته خودم صداشکستنشوشنیدم

چقدروحشتناک بودصداش

دوکس جونیام بگین که برام دعامیکنید...بگین

ای خدای مهربونم دلم گرفته

خدایاطاقت این غموندارم صبرم بده

چقدرحقیرانه دارم میسوزم

چقدرغریبم روزمین ازبس تنهام

خدایاکمکم کن

خدایامواظب دوکس جونیام باش.باشه خدا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت 15:9  توسط حدیث  | 

گاهی بایدباشداوکه نیست

گاهی بایدکسی باشد

که توراتنگ درآغوش بگیرد

وبگذارداشکهایت سرازیرشود

وآرام درگوشت زمزمه کند:

دیوونه من باهاتم

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت 14:33  توسط حدیث  | 

توبگو

این بارتوبگو که دوستت دارم

نترس

آسمان راگرفته ام که به زمین نیاید

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1390ساعت 18:0  توسط حدیث  | 

پاییز.بعدش خنده

سلام دوکس جونیام پاییزاومده

عاشق پاییزم وقتی برگاروزمین پاتومیزاری روش خرش خرش صدا میده

چقدرقشنگه وقتی دوتاعاشق کنارهم توفصل پاییزتویه جاده پرازدرخت

که برگهای طلایش ریخته راه برن وازعشق واسه هم ودرگوش هم

زمزمه کنن

چندلحظه بعد...

بارون نم نم بیادودوتاعاشق زیربارون بهم قول بدن تاآخرباهم باش

چقدراون لحظه قشنگه

دوکس جونیام من عاشقتونم

بی خوابی زده به سرم خفن

دارم وبگردی میکنم

سرماهم خوردم وای وای وای

دکتررفتم آمپول نوشت نزدم

خخخخخخخخخخخخخخخخخخ

آخه تلسیدم

نظریادتون نره خوشملای آجی حدیث

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 0:39  توسط حدیث  | 

عاشقت میمانم

عـاشـقـت خـواهـم مـانـد

یه داستان احساسی وغمگین عاشقانه واسه دوستای گلم....

علي ساعت 8 از خواب بيدار شد. نميخواست از تخت بيرون بياد اما با بيحوصلگي از تخت خواب پائين آمد.باز اين بغض يك ساله داشت گلشو ميفشرد.

نگاهي به آرزو انداخت هنوز خوابيده بود. آرام از اتاق بيرون رفت تا بساط صبحانه روآماده كنه بعد از آماده كردن صبحانه به اتاق خواب رفت تا آرزو رو بيدار كنه با صداي بلند گفت خانومي پاشو صبح شده.بعد از بيدار كردن آرزو به آشپزخونه برگشت مدتي بعد آرزو در چهارچوپ در آشپزخونه پيدا شد. علي نگاهي به سر تا پاي آرزو انداخت واي كه چقدر زيبا بود.علي خوشحال بود كه زني مثل آرزو داره.

بعد از صبحانه به ارزو گفت امروز جمعه است نمي ذارم دست به سياه و سفيد بزني امروز تمام كارها رو خودم انجام ميدم آرزو لبخندي زد علي عاشق لبخند آرزو بود ولي باز اين بغض نذاشت بيشتراز اين از لبخند آرزو لذت ببره.

علي از آرزو پرسيد نهار چي دوست داري برات بپذم .بعد درحالي كه مي خنديد گفت اين كه پرسيدن نداره تو عاشق قرمه سبزي هستي. علي مقدمات نهار رو آماده كرد بعد اونهارو روي اجاق گاز گذاشت وبرگشت پیش آرزو.

علی رفت و كنار آرزو نشست ودست در گردن همسرش انداخت.وبه آرزو گفت امروز مي خوام برات سنگ تموم بذارم.بعد با آرزو نشست به تماشاي سريال محبوبشان.بعد از تمام شدن فيلم تازه يادش افتاد كه نهار بار گذاشته ولي هنگامي به آشپزخونه رسيد كه همه چي سوخته بود.

علي درحالي كه لبخند ميزد گفت مثل اينكه امروز بايد غذاي فرنگي بخوريم .بعد رفت وسفارش دو پيتزا داد. بعد از خورن پيتزاها به آرزو گفت امروز ميخوام بريم بيرون .مي ريم پارك جنگلي همون جايي كه اولين بار همديگه رو ديديم باز يه لبخند از آرزو وباز بغضي كه گلوي علي رو مي فشرد.

نزديكيهاي بعد از ظهر علي به آرزو گفت آماده شو بريم .خودشم هم رفت تا آماده بشه. توهمين موقع رعد و برق زد علي زود رفت كنار پنچره بله داشت بارون مي اومد. علي لبخند زنان به آرزو گفت مثل اينكه امروز روز ما نيست ولي من نمي ذارم روزمون خراب بشه. ميدونست كه آرزو از بارون خوشش مياد به همين خاطر هر دو به حياط رفتند و مدتي زير بارون باهم قدم زدند وقتي به خونه اومدند سر تا پا خيس بودند.رفتند تا لباساشنو عوض كنند.

علي و آرزو وارد حال شدند وروي مبل نشستند. علي با خودش گفت واي كه چقدر من خوشبختم بعد از آرزو پرسيد چقدر منو دوست داري وباز يه لبخند از آرزو وباز بغضي كه داشت علي رو مي كشت.علي به آرزو گفت من خوشبخت ترين مرد دنيام كه زني مثل تو دارم باز لبخند آرزو و بغض علي.

آره علي و آرزو ديوانه وار همديگر رو دوست داشتند. اونها از نوجواني با هم دوست بودند ورفته رفته اين دوستي تبديل شد به يه عشق پاك.

علي همچنان داشت با همسرش صحبت مي كرد كه زنگ در زده شد مادرش بود. علي از آمدن مادرش ناراحت شد هر روز مادرش مي امد وعلي رو ناراحتر از روز قبل مي كرد مي رفت.

مادرش باز بعد ازگفتن حرفهاي تكراري كه من پيرم مريضم، گفت: امروز رفته بودم خونه اعظم خانوم ميشناسيش كه همسايمونو ميگم ميخواستم ببينم حرف آخرشون چيه علي جواب اونها مثبته مهتاب ميتونه توروخوشبخت.....

علي فرياد زنان حرف مادرش رو قطع كرد وگفت: ولم كن مادر بذار با درد خودم بسوزم هر روز مي ري خونه این و اون تو رو خدا دست از سرم وردار.

مادرش با گريه گفت: چرا نمي خواي باور كني آرزو مرده و ديگه هم زنده نمي شه. اون رفته وبا اين كارهاي تو بر نمي گرده تو بايد سر سامون بگيري.

آره آرزو يكسال بود كه مرده بود در يك تصادف.اون يكسال پيش رفته بود. ولي اون در مغز و قلب و خيالات و رروياهاي علي زنده بود و علي نمي خواست از اين رويا بيرون بياد علي هر روز و هر ساعت در خيالاتش با آرزو زندگي مي كرد.

باز اين بغض لعنتي داشت علي رو خفه مي كرد.

 

 

 

نظریادتون نره

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 0:26  توسط حدیث  | 

تلخي مشروب

نشستم پای مشروب گفتن بخور بگو به سلامتی اونی كه دوستش داری

پيكو به لبم نزديک كردم نخوردم ولی گفتم به سلامتی اونی كه ازوجودش

نفس ميكشم گفتند نخوردی گفتم سلامتيشو تو پاكی ميخوام نه توی

مستی

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مهر 1390ساعت 2:9  توسط حدیث  | 

اين روزاتلخم مسه قهوه

سلام دوكس جونيام اين روزاخستم حتماشماهم ازآپاي دل گرفته ي من

خسته شدين بچهامن ازشماممنونم كه دلداريم ميدين بچهامن به جرم

موندن تواين دنيامحكوم شدم چقدرسخته ادم محكوم به چيزي بشه كه

دوست نداره واي خداياچقدرخستم خداياجرأتشوندارم ولي تيغشو دارم

كاشكي جرأتشم داشتم من عذاب ميكشم وقتي كسي نيست كه ازهمه

چيزازغمام ازشاديام ازدلتنگايم باهاش درددل كنم قربون خدابرم كه منويكه

وتنهاتواين دنياگذاشت ازتون ممنونم كه نظرميدن باي چقدساده باي

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 0:46  توسط حدیث  | 

عاشقانه ميخورم حسرت.توپاركم

#به يادش باش رهايش كن# #ساحل دلت رابه خدابسپار خودش زيباترين قايق رابه سويت ميفرستد# اين آپونشستم روصندلی توپارك دارم مينوسيم باگوشيم چقدرغمگين غروب خورشيدميون اين آدمااينجاامروزهوابادبودوابر هواي نازي بودواسه عاشقانه ها چقدرشب رودوست دارم من ستاره م توآسمون گم شد ازبس توآسمون غريب بودمسه من كه روزمين غريبم امشب آسمون هواي دلش پرازابركاشكي بباره نشسته بودم توپارك اشك توچشمام جمع شده بودبه خودم اومدم باصداي اون ختركوچولوكه گفت ازم آدامس بخراشك بيشترتوچشمام جمع شدوازش خريدم خوشحال شدورفت دوستاي گلم دوستون دارم فداتون بشم نظريادتون نره.
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 18:8  توسط حدیث  | 

عشق تلخ

یه روز یه دختره یه پسره رو تو خیابون می بینه خیلی ازش خوشش میاد خلاصه هر کاری میکنه دل پسره را به دست بیاره پسره اعتنای نمیکنه یه جور فکر میکنه همه دخترا مثل همن از داستانا شنیده بود دخترا بی وفان! خلاصه میگذره سه چهار روزپسره دل میده به دختره خلاصه باهم دوست میشن واین دوستی میکشه تا یک سال دوسال سه سال چهاروپنج همینطوری با هم بزرگ میشن خلاصه بعد از این همه سال که باهم دوست بودن  پسره به دختره میگه چه قدر دوستم داری؟ دختره با مکث زیاد میگه  فکر نکنم اندازه ای داشته باشه پسره میگه مگه میشه عشقتو دوست نداشته باشی میگه نه خیلی دوستت دارم اندازه نداره دختره از پسره میپرسه توچی تو منو چقدر دوست  داری؟ پسره بامکث زیاد میگه خیلی دوستت دارم بیشتر ازاون چیزی که فکر بکنی روز ها میگذره شب ها میگذره  پسره یه فکر تو نظرش میرسه  میگه میخواد فکرش رو عملی کنه عشقش و امتحان کنه  تا یه روز به دختره میگه  من یه بیماری دارم که فکر نکنم تا چند روز دیگه دوام بیارم خلاصه میگه اگه مردم چه کار میکنی ؟ اشک تو چشاش جمع میشه و میگه :این چه حرفیه که میزنی دوست ندارم بشنوم خلاصه حرفو عوض میکنه ومیگه توچی؟ تو اگه مردی منم میمیرم فکر میکنی خیلی سادهست؟ بدون تو من بتونم بمونم  ؟ میگه نه بگو حالا دختره میگه اگه من مردم چی؟پسره میگه امتحانش مجانیه !اگه تو مردی بهت میگم چکار میکنم خلاصه اتفاق می اوفته پسره یه نقشه میکشه که یه قتل الکی رخ بده تا اینکه به نظرش میرسه خودشو به کشتن بده تا ببینه دختره چه کار میکنه خلاصه تشییع جنازه واسه پسره میگیرن تدفین میکنن بعد پسره یه جا قایم میشه میبینه دختره فقط یه شاخه گل قرمز میاره میندازه و میره تا اینکه میبینه واقعا اهمیتی واسش نداره دختره با کسی دیگه ای رفته خیلی غمگین شده بود .تا اینکه بعد از چند روز دختره تصادف میکنه و میمیره دختر رو دفن میکنن پسره با یه شاخه گل یاس سفید یا نه با یه دسته گل یاس سفید میره سر مزارش بهش میگه ببین اون لحظه بود که ازم سوال میکردی اگه من بمیرم چه کار میکنی؟ این کارو میکنم تموم یاسهای سفیدو با خون خودم قرمز میکنم منم کنارت میمیرم

 

من مسه این دختره نامردنبودم

آخه چرا؟؟

نفرین به هرچی عشقه

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 22:45  توسط حدیث  | 

طرفدار

سلام دوستان خوبين؟؟؟ بچهاچراوب من طرفدارنداره؟ من غصم ميشه وبم طرفدارنداره. الان ازموبايلم دارم مي آپم ديگه براخودم مي آپم اوووووووووم قهلم نه داداشانه آجيابه من سرنميزنن امامن همش ميام پيشتون وب به اين خوشملي دارم كسي قدرشونيدونه اوووووووووم كاشكي منم مسه شماتووبلاگامعروف بودم چقد حرصم گرفته قربونتون فداتون باي هانيا
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 15:57  توسط حدیث  | 

کاشکی خدامنوپیش خودش میبرد

سلام دوکس جونیام دلم گرفته

امشب دوباره بغضم شکت

چشمای حدیث پرازاشکه روکش صحفه کیبوردم خیس اشکه

دلم داره میترکه دلم دیگه طاقت نداره

دلم دیگه گنجایش غصه رونداره

خستم ازاین درون تاریکوبی روحم

خستم ازاین ظاهری که الکی شاده قهقه میزنه ازاین لبخندی که مسه یه شکلات خالص تلخه ورولبام میشینه

این وب شده همدم من

خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااایا من حدیثم همونی که توخواستی روی این زمینی که قشنگ نیست باشم

خدایاشدم حدیث تنهایها

خدایامن قدبزرگی خودت دلتنگی دارم غصه دارم دل کوچیکم دیگه نمیتونه ایناروتوخودش جابده

خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااایا سرموروشونه هاکی بزارمواشک بریزم؟؟؟؟؟

خدادلموشکستن همه اونا که ی زخم رو دلم گذاشتن

خدایابعدتوپناه خسته گیام روزمین کی باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خدااا من حدیثم صداموشنیدی

هیچ پناهی ندارم من ازنسل غریبه های این روزگارم

اجیا داداشا من شکستم من داغون شدم

یه غم بزرگ وباهمه غمهای دیگم به دوش میکشم صورتم خیس اشکای منه که محکومن به ریختن

وکسی قدرشونوندونستن

 

 

 

 

 

 

http://www.pic.iran-forum.ir/images/2cjhcw448hemoqp3zsvs.gif

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم مهر 1390ساعت 21:43  توسط حدیث  | 

چرارفت؟؟؟؟؟


بگو سرگرم چی بودی
 
كه اينقدر ساكت و سردی
 
خودت آرامشم بودی
 
خودت دلواپسم كردی
 
ته قلبت هنوز بايد
 
يه احساسي به من باشه
 
چقدر بايد بمونم تا
 
يكی مثل تو پيدا شه
 
تو روز و روزگار من
 
بی تو روزای شادی نيست
 
تو دنيای منی اما
 
به دنيا اعتمادی نيست
 
سلام ای ناله ی بارون
 
سلام ای چشمای گريون
 
سلام روزای تلخ من
 
هنوزم دوسش دارم
 
سلام ای بغض تو سينه
 
سلام ای آه آيينه
 
سلام شبهای دل كندن
 
هنوزم دوسش دارم
 
نمی دونی تو اين روزا
 
چقدر حالم پريشونه
 
دلم با رفتنت تنگو
 
دلم با بودنت خونه
 
خرابه حال من بی تو
 
 
نمی تونم كه بهتر شم
 
تو دستای تو گل كردم
 
بذار با گريه پرپرشم
 
يه بي نشونم تو اين خزون
 
 
يه بي نشونم تو اين خزون
 
منو از خودت بدون
 
 
نظریادتون نره
+ نوشته شده در  شنبه نهم مهر 1390ساعت 10:1  توسط حدیث  | 

یه حرف دل ویه شعر

سلام دوکس جونیام

خوفین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

منم خوفم

روزگارم میگذره گاهی باغم گاهی باشادی

دلم این چندروزه گرفته

همش شباگریه میکنم

دوست دارم برم امام رضا

دوست دارمجیغ بزنم

دوست دارم یه جاده باشه ومن

یه جاده که انتهانداشته باشه

فقط راه برم راه برم راه برم

خیلی تنهام

خداااااااااااااااااااااااااایا

قربونت برم که ابنقدرو زمین غریبی

اینجاهم هواش مسه دل من ابریه


اینم یه شعرچوچولو

بازباران بی ترانه

گریه هایم بی بهانه

میخوردبرسقف قلبم

باورت شایدنباشد

خسته است این قلب تنگم

دوستون دارم فعلا بای تا های

+ نوشته شده در  جمعه هشتم مهر 1390ساعت 11:38  توسط حدیث  |